داستان حاجی فیروز و عصمت .

 

17 فروردین 1405 .

 

نامبر 002 .


روزی در یکی از روز ها چندین تاجر سرزمین های دور از سرزمین های ایران می گذشتند .

 

این روز ها مصادف با عید نوروزباستانی کشور ایران بود .

 

در راه به چندین تاجر ایرانی فامیل سر زده و شب های پر از جشن و شادی و هیاهو را در آن مکان های اتراقی سپری می کردند .

 

در شبی از شب های نجومی پر از ستاره شاید نا به هنگام دیر هنگام مردی به میان جشن آمد برای بذله گویی و حرکات موزون شاد آور فراوان .اسمش حاجی فیروز است .

 

مردی از تبار ایرانیان .

 

مرد با حرکات موزون خود و بذله گویی های فی الوداهه جشن را به سراسر جشنی تبدیل کرد که یکی از حضار گفت این مرد نمایشی از مرد نمایشی ما در سرزمین دور حد را گذرانده ، پس پاداش فراوان دریافت می کند .

 

وقت پاداش دادن به مرد نمایشی رسید .

 

تاجر چندین سنگ رنگی به او داد .

 

مرد نمایشی گفت اشتباهی شده سنگ رنگی هیچ وقت جای مانی ( پول ) را برای من نمیگیرد .

 

مرد تاجر رو به مرد نمایشی گفت : این سنگ های رنگی در بازار قیمتی گزاف دارند .

 

عصمت با یک دید کلی گفت آن که دست زن تاجر است همان سنگ هایی است که تاجر سرزمین دور به تو داده است .

 

سنگ ها را قبول کن تا کیارش برادرم در بازار سیاه آبشان کند .

 

سنگ های رنگی متشکل از :

 

عقیق – گارنت – زمرد – الماس – یاقوت .

 

این هم از سنگ های رنگی تا خریدار بازار در اسلاید بعد . 

 

17 فروردین 1405 .

 

رضا علیاری .